تبلیغات
آسمان من - پیر مرد بی دندون ...
آسمان من
یکشنبه 18 مهر 1395 :: نویسنده : ستاره بانو
هوای گرم و طاقت فرسای آخرین روزهای تابستان هوس پیاده روی بعد از اتمام کار رو از سرم حسابی پرونده بود!
ترجیح میدم کمی چاق بشم و کمتر بخورم تا توی داغی هوای ساعت 2 ورزش کنم...
وایساده بودم کنار خیابون و منتظر تاکسی بودم که یه پیر مرد مچاله و بی دندون با یه پارس سفید و سرحال جلو پام وایساد داغی هوا و فراموشکاری برای نیاوردن عینک آفتابی وادارم کرد سوار شم... تا نشستم بابا پیری شیشه هارو داد بالا و کولر گرفت ازش تشکر کردم ...
كمی كه گذشت و سرم از داغی دراومد متوجه شدم شیشه های ماشین دودیه و این پیره مرده لاغر مردنی هم كسی رو سوار نمیكنه!
یه نگاهی بهش انداختم دیدم بدجوری پاش لب گوره یعنی 70 سال رو شیرین داشت- به روی خودم نیاوردم
كمی نگذشته پرسید ببخشید خانم كارمندی؟ گفتم بله پدر جان چطور مگه؟
گفت آخه تو این هوای گرم اینجا وایسادی از اون بابت پرسیدم !
كمی بعد باز پرسید هر روز همین وقت میای خونه؟ گفتم آره حالا چطور مگه؟ گفت: میخوای هر روز بیام دنبالت؟
یه نگاه به چشمای بی روح  و دهن بی دندونش كردم گفتم میخوای سرویسم بشی؟ گفت اگه بخوای آره! گفتم خوب مهی چند میگری؟ گفت: چیو؟ گفتم هزینه سرویس دیگه!
گفت هر چی خودت دادی!!!
گفتم خوب من رفت و برگشت بهت 40 تومن بدم خوبه؟( این رقم اصلا براش نمی صرفید عمدا كم گفتم ببینم واقعا قصدش چیه؟)
گفت باشه اصلن میخوای اونم نده!
خودم زدم به اون راه ضمن اینكه حسابی خندم گرفته بود گفتم نمیشه كه! باید یه پولی بالاخره بگیری!
تو دلم گفتم الان میگه من برای اینكه هروز دوبار تو رو سوار كنم و ببینم باید یه پولیم ماهیانه بدم با این سن و سالم
خلاصه دیدم این بنده خدا سرانه پیری هوس زن جوان داره شیطنتم گل كرد گفتم خوب حالا چیكار كنیم؟ گفت از فردا همین ساعت میام همونجا دنبالت گفتم باشه ولی دیر نكنیا راس ساعت 2 اونجا باش حالا ممكنه یه وقتایی من تا 2 و نیم هم كارم طول بكشه! با هیجان گفت اشكال نداره من منتظر میشم!!!
مردك سرانه پیری داشت ذوق مرگ میشد نزدیك بود از خوشحالی سكته كنه بیوفته گردنم!
نمیدونم چرا اون روز حوصله شیطنتم گل كرده بود!
خلاصه نزدیكای خونه پیاده شدم با خوشحالی گفت خونت اینجاس؟ گفت نه میخوام خرید كنم! گفت عیبی نداره وای میسم خرید كنی بعد می رسونمت گفتم نه دیگه من كارم طول میكشه شما برو پدر جان!!!
حالا من هر روز ساعت یك و 45 دقیقه میرفتم خونه ! یه هفته ای گذشته بود و اصلن یادم رفته بود كه تو اداره كمی كار برام پیش اومد تا 2 و ربع وایسادم وقتی رفتم سر خیابون دیدم طرف منتظره!!! منو كه دید گل از گلش شكفت با خوشحالی روشن كرد اومد سمتم خیلی عصبانی شدم تو دلم گفتم لعنت به ذات كثیفت بعد از یك هفته سركار رفتن با این سن و سال و این ریخت و قیافه ش دست بر دار نیست! بهش اخم كردم و به یه تاكسی مسیر گفتم دیدم با خوشحالی یه دنده عقب گرفت رفت كمی دور خیز كرد و دوبار اومد جلو پام وایساد خواستم یه چیزی بهش بگم دوباره گفتم ولش كن این كه از سن و سالش خجالت نمیكشه و نفهمیده بابت هرزگیش تنبهش كردم الان چی بهش بگی كه برخوردنده باشه؟؟؟
سوار تاكسی شدم تا خونه قیافه شو اون دهن بی دندونش دهنمو مشغول كرد كه واقعا چی باعث میشه یه پیره مرد كه حتی توان جنس هم براش نمونده به اتكاء یه ماشین متوسط مثل پارس میاد زن جوانی مثل من و امثال منو طلب میكنه؟
یاد اون پیرمردی افتادم كه عكساشو با 10-15 تا دختر جوون منتشر كرده بود! حالا باز اون بنده خدا هم پول داشت هم به ضرب و زور پول خودش رو كمی توانا نگه داشته بود ولی این پیرمرد آخه!!!!
یه لحظه موهای تنم سیخ شد فكر كردم اگر یه زن جوان فقیر اون روز بجای من سوار ماشین این بابا شده بود تكلیف چی بود؟
كاش اینقدر اوضاع مملكت خراب نبود!



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 13 آبان 1395 12:20 ب.ظ
من بودم احتمالا همین که شیشه دودی رو می دیدم با دست و پای لرزون پیاده میشدم! از پیرمردا باید بیشتر ترسید.
ستاره بانو

سلام راستش اینقدر پیر و مچاله بود كه فكر نكردم حتی توان توان فكر كردن به این چیزا داشتی باشه
جمعه 30 مهر 1395 09:53 ب.ظ
این پیرمرد بی دندون رو بفرست پی نخود سیاه خودت بیا بینیم چه می کنی ستاره جان
ستاره بانو

یکشنبه 25 مهر 1395 08:36 ب.ظ
سلام،

بیچاره خیلی تنها بوده. هم در عقل هم در زندگی.
ستاره بانو

شایدم همچین تنها نبوده فقط فكر كرده حاج خانم سنش بالا رفته ولی ایشون هنوز 20 سالشه!!!!
یکشنبه 25 مهر 1395 04:05 ب.ظ
آهااای ستاره جانم از آن نترس که های و هووووی دارد والله از این پیرمردها چیزهایی شنیده م که مگووو و مپرررس حالا هی شیطنت کن
ستاره بانو

اون روز خیلی بهش خنده م گرفته بود اینو یادم رفت تو پست بنویسم بعد از اینكه باهاش قرار مدار گذاشتم گفتم شمارتو بهم بده بهت طنگ میزنم كه كی و كجا بیای گفت نه نمیشه ترسید پیش حاج خانوم لو بره
یکشنبه 25 مهر 1395 02:39 ب.ظ
ستاره بانو

ممنونم
شنبه 24 مهر 1395 09:26 ق.ظ
سلام
ستاره بانوی عزیز
متاسفانه امثال این پیرمرد و زنهای فقیر و محتاج زیادن!
واقعا باید به حال این اوضاع افسوس خورد
ستاره بانو

من از خودم نا امید شدم
سه شنبه 20 مهر 1395 02:25 ب.ظ
متاسفانه بوی تعفن میاد از این مملکت. بالفرض هم که این اقا پول داشته باشه شرم نداره واقعا که خانومی که جای بچه اشه رو بخواد باهاش دوست بشه؟
ظاهرا ملت ایران انقلاب کردند که اسلام رو احیا کنند حداقل دینی که داشتند نه تنها به باد رفت اخلاق رو هم با خودش برد
ستاره بانو

مشكل اینه كه مردم فكر كردن فاحشه خونه رو ببندن مسجدارو زیاد كنن كثافت كاری كم میشه دیگه فكر اینجارو نكردن كه وقتی جا ی مشخصی برای كثیف كاری نیست كثافت میاد همه شهر و درو دیوار خونه هارو میگره! محدودیت هیچوقت جواب مثبت نداده
دوشنبه 19 مهر 1395 11:04 ب.ظ
واقعا که.عجب اوضاعی شده.اینجوریش رو دیگه نشنیده بودم.
ستاره بانو

هر دم از این باغ بری می رسد همه جورش پیدا میشه بانو
دوشنبه 19 مهر 1395 10:59 ق.ظ
ماشالا پیداست شما سر نترسی دارین و در شیطنت كردن توانایین!
چند وقت پیش از مسائل اینچنینی با یكی از دوستان گفتگو میكردیم. ب ذهنم رسید و گفتم ك ما مردها چقدر بدبختیم ك برای ب دست آوردن یك زن هر كاری میكنیم. درسته ك تربیت و شخصیت و فرهنگ اجتماع و قانون و... بر این رفتار غریضی ما تأثیر دارن اما اصل غریضه همیشه قویه. در حیوانات هم عموما همینه. دو شیر نر برای مالكیت ماده ها، یكدیگر ر اصلا تحمل نمیكنن و تا كشتن هم پیش میرن.
اینجوری ك شما توصیف كردین، آدم از تواناییهای اون پیرمرد بینوا ناامید میشه اما خدا بداند؛ شاید در خلوت چیزهایی از وی آشكار شود ك در جلوت گمانش نمیرود!
امیدوارم نظرم ر حمل بر بی حیایی نكنین.
ستاره بانو

اختیار دارید حرف بدی نزدید كه اون پیرمرده هم هم تواناییشو داره دیگه ولی سن و سالش و موقعیت چی؟ سن و سال من چی؟ اینكه فكر میكرد ایرادی نداره با یه زن هم سن بچه كوچیك یا نوه بزرگش بپره بده!
یکشنبه 18 مهر 1395 11:47 ب.ظ
عجببب دوره ای شده ... خدای من ...
همزمان هم خندم گرفت هم متعجب شدم از این اتفاق ...

ستاره بانو

سلام گلم والا خنده هم داره باور كن مچاله شده بود كله باریك و كم مو نصف ردیف دندونای بالا و پایینشم ریخته بود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : ستاره بانو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی