تبلیغات
آسمان من - خانه را نه! دلم را می تكانم...
آسمان من
شنبه 22 خرداد 1395 :: نویسنده : ستاره بانو
این روزها خرید میكنم، نظافت میكنم، دكور خانه را عوض میكنم
گلها و گلدانها/  یكی دوتا مجسمه،روتختی و چند دست لباس كه  شانس چندانی برای پوشیده شدن نداشتند!چند جفت كفش و یكی دو تا فرش، ...
من ماندمو كلی خرید اسباب و اثاثیه كه هنوز از راه نرسیده نمیدانم چقدر حالم را خوب یا بد میكند!
نمیدانم با این همه تغییر چیزی درونم تغییر میكند یا نه؟
هر چه دور ریختم، هر چه بخشیدم و هر چه خریدم جای خالی صدای پدرم را پر نكرد!
این روزها دلم را می تكانم شاید بغض از دست رفتن دیدار پدر هم مابین دور ریختنی ها و بخشیدنی ها برود!
مهم نیست بغضم را در سطل زباله بیندازم یا انفاق كنم  مهم این است كه هرچه تلاش میكنم و وسیله بیرون می اندازم این بغض لعنتی از جایش تكان نمی خورد كه نمی خورد!
خدایا یكبار دیگر  معجزه كن مثل فیلمها از خواب پریده باشم و نفس نفس بزنم و با یك لیوان آب یادم بیاید كه پدر هنوز هم هست یا قهوه ای بخورم و پرتاب شوم به شنبه 11 بهمن 94 و با صدای الو الو مادر به خودم بیایم كه كجایی؟ چرا جواب نمیدی؟ مهم نیست! مهم این است كه یكبار دیگر پدر باشد تا هر چه خطا كردم جبران كنم!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 31 خرداد 1395 06:21 ب.ظ
دردناکه.
خو گرفتن باهاش زمان می خواد و کار راحتی نیست. زیاد به خودتون سخت نگیرید. زمان می خواد. شاید خیلی طولانی.
ستاره بانو

بله خیلی طولانی
شنبه 29 خرداد 1395 09:32 ق.ظ
دانستن قدر داشته ها یه مهارته
خدا رحمتش کنه و خدا به شما صبر بده
ستاره بانو

حیف كه من این مهارت رو نداشتم تجربه كردن اونم روی عزیزان خیلی تلخ و درد آوره
جمعه 28 خرداد 1395 02:10 ب.ظ
از ناشدنیها ك بگذریم، اگر شدنی بود ك هست، آرزو میكنم دلی قوی و شكیبا داشته باشین.
ستاره بانو

ممنون حیف كه همه میدونیم نشدنیه!
چهارشنبه 26 خرداد 1395 10:07 ق.ظ
سلام. خوبین؟ دیگه خبری ازتون نیست؟احتمالا ضعف روزگی بردتتون؟!
ستاره بانو

سلام من كه روزه نیستم یه كم سرم شلوغ بود یه چند روزیم حرفم نمیومد میرزا
چهارشنبه 26 خرداد 1395 04:38 ق.ظ


عزیییزم
ستاره جونم بنویس دلتنگیت رو
بذار یه کم نوشتن شاید بتونه کمی ارومت کنه

چقدر متاسفم برای اتفاقات تلخی که نمی شه هیچ جوری درستشون کرد
ستاره بانو

و چقدر سخته دلت برای كسی تنگ بشه كه رفتنش هیچجوری بازگشت نداره منم دلخوشم به خوابهام پدرم تقریبا هر شب پیشمه
سه شنبه 25 خرداد 1395 12:43 ب.ظ
سلام

خداحافظ!

چیز تازه ای اگر یافتید،

بر این دو اضافه كنید

تا بل باز شود این در گم شده بر دیوار!
زنده یاد حسین پناهی
یکشنبه 23 خرداد 1395 02:34 ب.ظ
واقعا برای من سئواله كه اونها اون طرف چیكار می كنند؟ آیا مثل ما كار و زندگی دارند؟ خانه و مكانی دارند؟ یا اینكه همه را می برند توی یه مكان خیلی بزرگ.چه سبكی از زندگی اونجا برقراره؟آیا هركس می میره به خواب میره تا یك روز به وقتش كه برسه بیدار می شن و همه دور هم جمع میشن مثل صحرای عرفاتی كه حاجی ها جمع می شن؟ پوشششون چطوریه؟محدوده عبور و مروشون چیه؟
ستاره بانو

سلام منم قبلا به اگزیستنسالیت معتقد بودم ولی حالا نمیدونم
یکشنبه 23 خرداد 1395 10:19 ق.ظ
آره می دونم!
حس همدردی من از غم شما چیزی کم نمی کنه!بعد از مرگ پدرم چیزی که خیلی ذهن و فکر من رو به خودش مشغول کرد فلسفه مرگ بود!اینکه آدما بعد مرگ چی میشن چطوری همه چی به یکباره تبدیل به یاد و خاطره می شه و آیا واقعا زندگی ای بعد از مرگ هست؟!
ستاره بانو

منم همین حالو دارم اما سوتفاهم نشه من بابت همدردیتون اط شما سپاسگذارم و حتما آرامم میكنه
یکشنبه 23 خرداد 1395 10:17 ق.ظ
با سلام و درود فراوان بر شما
خیلی سخت است واقعا.این یاد بود تلخی است كه هیچ وقت فراموش نمی شود.سعدی میگه
سعدی به روزگاران مهری نشسته بردل
بیرون نمی توان كرد الا به روزگاران
اما من می گویم حتی به روزگاران!!!
ستاره بانو

سلام میرزا ممنون از لطفت گاهی فكر میكنم مخاطبینمو اذیت میكنم با این حرفهای تكراری ! تكرار ناله برای نبود پدر ولی به خدای شما میرزا حالم خوب نمیشه كه نمیشه !
یکشنبه 23 خرداد 1395 07:48 ق.ظ
همین ماه رمضون سال گذشته بود روز قبل ماه مبارک آقاجونم مریض شد و بردنش بیمارستان دو هفته بیمارستان بود به زور برای ملاقات راهمون می دادن با گریه و زاری و التماس. بعد دو هفته مرخص شد و به خیال ما حالش هی داشت بهتر و بهتر می شد پنجششنبه آخر خیلی حالش خوب بود با داداش رفت وضو گرفت و نمازش رو خوند جمعه شب با هم رفتیم خونه آبجی افطار روی مبل نشسته بود و با لبخند هممون رو نگاه می کرد.امید خوب شدن آقا جون تو دلامون جون گرفت ریشه زد و قد کشید تا اون دوشنبه لعنتی 22 تیر هنوز صدای خواهرم تو گوشمه که گفت آقا حالش خوب نیست مامان گفته بگید فاطمه بیاد می دونستم مامان تا قضیه جدی نباشه نمی ذاره به من خبر بدن با سرعت خودم رو به تهران رسوندم ...
دیگه آغوشی به گرمی آغوش پدر نبود.
فقط منتظر مونده بود تا من و بقیه برسیم بعد بره!
خدا پدرتون رو بیامرزه.
ستاره بانو

خدا پدر شمار و هم بیامرزه دلم برای پدرم یه دنیا تنگه باور رفتنش برام سخته خیلی ها مثل شما تعریف كردن میدو.نم پدر برای همه عزیزه اما اگر تمام عالم به یك لحظه پدرشون رو از دست بدن چیزی از بار غمم كم نمیشه انگار من تنها كسی هستم كه تا حالا مرگ پدرم رو تجربه كردم و خیلی سخته
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : ستاره بانو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی