آسمان من
شنبه 20 تیر 1394 :: نویسنده : ستاره بانو

از بیمارستان که برگشتم  همه چیز خوب بود الا ندیدن نوزادم نمیدونستم چه حالی داره و حتی چه شکلیه در این مدت همسرم روزی چند بار میرفت و بهش سرکشی میکرد ضمن اینکه شیر دوشیده شده منو براش میبرد خدارو شکر پسرک فقط یک روز به اکسیژن نیاز داشت و از روز سوم طبق نظر پزشک شیر خورده بود

7 روز بدون پسرم گذشت و من دور از چشم دیگران خصوصا همسر از دوریش گریه میکردم و این در حالی بود که مدام دورو برم شلوغ بود اما حال من روز به روز بدتر میشد تا اینکه روز هفتم اتفاقی وقتی توی اتاق گریه میکردم همسر سر رسید خیلی ناراحت شد و دلداریم داد مادرمم گفت والا تو که نیستی این کارش همش گریه است اینو گفت و مارو تنها گذاشت همسر دستامو گرفت گفت میخوای ببنیش؟

پ.ن: عکس اول بدون حضور منه و دست همسره که به سمت پسرک دراز شده و عکس دوم رو یواشکی تو اتاق مادران گرفتم و البته که اخلاق رو رعایت کردم و صورت کسی پیدا نیست.

با چشمای گریون گفتم مگه نمیگی نمیشه برم ببینمش؟ گفت حالا چند دقیقه ایرادی نداره اما اول فکراتو بکن وسط حرفش پریدمو گفت آره میخوام انگار پشیمون  شده باشه گفت آخه نمیتونی تو ماشین بشینیا گفتم نه حالم خوبه میتونم و اینطوری شد که برای اولین بار سه شنبه  شب باتفاق همسر رفتم پسرم رو دیدم دل تو دلم نبود بیشتر از عواطف مادری شاید تعاریف محدود افرادی مثل خواهر ها و برادرم باعث شده بود اصرار داشته باشم ببینمش

توی راه به همسرم گفتم از اینکه ببینمش میترسم  اونم گفت هر لحظه که احساس پشیمونی کردم بگم تا برگردیم !

وارد ان آی سی یو شدیم گان و پاپوش پوشیدیم دستامونو استریل کردیم سعی کردم حدس بزنم کدوم یکی بچه منه و جالب بود که نفهمیدم!

وقتی برای اولین بار دیدمش برعکس هر تصور مادرانه ای وایسدم نیگاش کردم بیشتر میخواستم بشناسمش تا اینکه عجله ای برای محبت بهش داشته باشم!

یک بچه بسیار لاغر و ضعیف در حالیکه زیر نور آبی چشم بند داشت. با چشمای گشاد و دهن باز بهش خیره شده بودم میترسیدم بهش دست بزنم و نزدم!

یه عان متوجه همسر شدم که با چشمای خیس داشت بهش نگاه میکردم پر بودم از حس ترحم به پسرک و کینه از خودم!

مدت زیادی اونجا نموندیم برگشتیم و من تمام طول راه ساکت بودم از خودم بیزار بودم احساس گناه میکردم و بغض سنگینی گلوم رو گرفته بود از اینکه بچه م رو تو اون شرایط دیده بودم داشتم خفه میشدم.

وفتی برگشتیم خونه شلوغ بود برای خانواده خاله م برای عیادت اومده بودن مادرم با خوشحالی اومد جلو گفت خیالت راحت شد؟ دیدش؟ میخواست بگه دیگه گریه نمیکنی که بغضم ترکید با ناراحتی گفت دیگه چرا گریه میکنی الحمدلله که ...

دلیل گریه من نگفتنی بود هیچکس حال منو درک نمیکرد کسی نمیدونست من چقدر از خودن متنفر بودم؟

اون شب به سختی وصف ناپذیری گذشت و من فردا شب هم خواستم اون بچه ضعیف و بی پناه رو ببینم. شب بعد رفتیم دیدنش وقتی اونجا بودم مستخدم اومد پوشکش رو عوض کرد با ناملایمت اینکارو کرد حین پاک کردن بچه من گریه افتاد و پاش تو کثافت فرو رفت و خانم نظافتچی بی توجه به کثیف شدن بچه پوشک رو عوض کردو رفت این یکی از 3 مستخدمی بود که همسرم برای مراقبت بیشتر بهشون پول داده بود!

شب بعد هم رفتیم دیگه نیاز داشتم که ببینمش رفتیم براش شیر بردیم مستخدم اومد پوشکش رو عوض کنه که ازش خواستم خودم این کارو بکنم بعد با همسر شروع به تمیز کردن لکه های کثافتی کردیم که چندیدن روز بود روی بدن بچه چسبیده بود!

بدنش رو روغن زیتون زدیم و برگشتیم برگشتیم اما دیگه روحم اونجا بود 10 روز گذشته بود و تازه من فهمیدم طی این مدت میتونستم برم ببینمش و همسر به پیشنهاد دکترش نگذاشته بود من ببینمش!

همون شب حس کردم یکباره بزرگ شدم... بله احساس کردم موجود کوچک و بی پناهی هست که به من و به مراقبت من نیاز داره! پس قوی شدم ...

از فردا من دیگه اون مادر حساس و سزارینی قبل نبودم حس میکردم سلامته سلامتم و هیچ احتیاجی به استراحت ندارم...

توی بیمارستان مستقر شدم کنار مادرهایی که بعضا بیش از 40 روز بود که اونجا بودن زنهایی که هیچکدام شبیه من نبودن!

با خودم فکر میکردم من اینجا چیکار میکنم کنار کسانی که شاید بیشترین دلیل حضورشون اینجا بیسوادی بی ملاحظگی و حتی فقر بود!

و این بیشتر اذیتم میکرد!

10 روز گذشت و من روزها زنی قوی و خستگی ناپذیر برای پسرم بودم و شبها وقت ملاقات با همسرم زنی ضعیف و رنجور که شانه های خسته همسرش رو سنگ صبور گریه ها و گلایه هاش میدید!

بعد از 17 روز بالاخره دکتر پسرک رو ترخیص کرد پسری که ما اصلا نفهمیدیم کی و چجوری رهام نام گرفت!

تو اون مدت من و همسر فراموش کردیم چه جدالی بر سر اسم داشتیم قرار بود قرعه بندازیم! اون رورها تنها چیزی که برامون مهم بود زنده ماندن و البته سالم ماندن پسرک بود. هیچکدام جرآت نداشتیم اسمی از اسمش بیاریم و فکر میکنم اولین کسی که رهام نامیدش مادرم بود که متوجه حال ما بود و اینطوری میخواست اشتیاق مرده رو در ما دو نفر زنده کنه!

ببخشید اگه طولانی نوشتم دلم میخواد یکبار دیگه همه اون روزهارو با جزئیات مرور کنم آدمها تا خاطراتتشون رو ننویسن خودشون رو نمیشناسن!

 





نوع مطلب :
برچسب ها : تولد پسرک،
لینک های مرتبط :

دوشنبه 6 مهر 1394 09:28 ق.ظ
سلام ستاره جون.
خیلی بدی.خب بیا یه خبری از خودت بده دیگه.
دیشب خوابتو میدیدم.خواب دیدم عکس پسرتو گذاشتی.
ستاره بانو

سلام مرضیه جان ببخشید حق با شماست خودمم به شدت دلتنگ اینجام ولی نتم مشکل داره امروز سعی کردم با گوشیم مطلب بذارم نشد پسری تا 3-4روز دیگه 5ماهه میشه کلا از مدار زندگی خارجم کرده ولی خوب پسری است دیگر
یکشنبه 22 شهریور 1394 02:10 ب.ظ
سلام ستاره جون.
دلتنگ ونگرانتم.
بیا دیگه.حداقل یه جمله بنویس
چهارشنبه 21 مرداد 1394 01:23 ق.ظ
سه شنبه 20 مرداد 1394 12:57 ب.ظ
سلام ستاره جون.
کجایی/
بیااز خودت بگو.
جمعه 9 مرداد 1394 07:17 ب.ظ
سلام ستاره جان
خدا را شکر که رهام عزیزت به سلامتی از بیمارستان مرخص شد.چشمت روشن نازنین
گاهی وقایعی موجب میشه که ما از قدرت و توان خودمون متحیر بشیم
ستاره بانو

سلام بانو ممنونم بله خدارو شکر بهتریم هردو
پنجشنبه 8 مرداد 1394 07:53 ق.ظ
سلااااااام..تو کجای ستاره بانو؟ از خودت و پسر کوچولو برامون خبر بذار..نیستی نمیگی بعضیا نگران میشن..پیامی ، پستی ، خبری ، یه چیزی بنویس..نگرانیم آآآ دلتنگیم آآآآ...
سه شنبه 6 مرداد 1394 03:15 ب.ظ
ای بابا از تو هم دیگه خبری نیست انگار :(
ستاره بانو

سلام ممنون از احوالپرسیت چند وقتیه برای رفع خستگی رفتم خونه مادرم اینجا هم نت ضعیفه البته خبر زیاده داریم براش یه جشن بزرگ میگیریم به زودی عکساشو به همراه شرح ماوقع اینجا ثبت میکنم
چهارشنبه 31 تیر 1394 10:28 ق.ظ
به به این پسر خوشمل و ناز.. خدا حفظ کنه براتون و سایه شماهم 120 سال بالا سرش باشه..پاینده و سبز سبز سبز سبز باشید.....
یکشنبه 21 تیر 1394 03:08 ق.ظ
عزیییز دل من
ستاره نازم .. چقدررر دلم لرزید از حس و حال اون روزهات.
نااازی

خیلی خوشحالم که الان رهام ناز کنارتونه.
چقدر کوچولو و دوست داشتنیه. خدا حفظش کنه.

ستاره بانو

سلام پگاه عزیزم ممنون از همدردیت الان دیگه پسرم برای خودش برای خودش مردی شدهخیلی قیافه اش عوض شده
شنبه 20 تیر 1394 12:51 ب.ظ
سلام
چطوری؟
خوبی؟
خوب خداروشکر مشکلی نبوده و بخیر گذشته
نگران نباش. چند وقت دیگه از سروکولتون بالا میره و عکساشو اینجا میذاری و ما ذوق می کنیم
چه اسم قشنگی. مبارکش باشه
همیشه شاد و سلامت باشی
شنبه 20 تیر 1394 12:50 ب.ظ
سلام
چطوری؟
خوبی؟
خوب خداروشکر مشکلی نبوده و بخیر گذشته
نگران نباش. چند وقت دیگه از سروکولتون بالا میره و عکساشو اینجا میذاری و ما ذوق می کنیم
چه اسم قشنگی. مبارکش باشه
همیشه شاد و سلامت باشی
ستاره بانو

سلام ممنون که وقت گذاشتی از اینکه اینارو مینویسم و طول و طویل شرح میدم بیشتر بخاطر دل خودمه دوست دارم ثبتش کنم
ممنون و تو ام شاد باشی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : ستاره بانو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی