آسمان من
در پی زلزله سمج اخیر و خسارتهای وحشتناكش مردم سراسر ایران سنگ تمام گذاشتند و همه از هر قشر و صنفی هر چقدر در توان داشتند كمك كردند و اگر مدیریت صحیح پشت این كمك ها باشه میشه شهرو از اول بسازن
اما این وسط  نقش شبكه های اجتماعی خیلی مهم بود بازنشر سریع تصاویر و اخبار باعث شد مردم یك كشور كه هیچ دنیا هم جنبید!
فكر كردم اگر زمان زلزله بم هم همین امكانات رو داشتیم چی میشد و خوشحالم كه در عصری زندگی میكنم كه تكنولوزی اینجوری زندگی رو متحول كرده شاید مضرات خودش رو هم داشته باشه اما این هم بستگی به نوع استفاده افراد داره و هم اینكه سودش بیش از ضررش هست .

ستاره بهعنوان یك زن كرد از تك تك مردم مسئول و مهربان ایران و فرا ایران تشكر میكنه و دست های مهربان مردم رو میبوسم.
مردم كرد این لطف شما رو هرگز فراموش نمیكنن





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 24 آبان 1396 :: نویسنده : ستاره بانو
سلام به همه دوستان عزیز
من، همسرم، فرزندم و همه اعضای خانواده م سالم هستیم. زلزله یا هر چیز دیگری فقط برای ما بار روانی وحشتناك داشت...
 فرار و ترك منزل بدون لباس ، بدون كفش، سرو پای برهنه!!! در خانه هایی كه تا لحظاتی قبل حریم امن و خصوصی هر كس محسوب میشد و با وسواس مراقب بود خانه از دید نامحرم محفوظ بمونه ! حالا چهارطاق باز و در دسترس هركس و ناكس بالاخص مرگ!!!
دیدن اون لحظات كه برای مردم عزیز رودبار، منجیل،بم، اردبیل و... تجربه تلخ تازه ای بود برای ما كردها تكرار خاطرات بود!
تكرار فرار و دربه دری و آوارگی هشت سال جنگ كه بسیاری از مردم این مملكت حتی نفهمیدن یك ساعتش چطور بر مادرانی كه نوزاد جلوی شیر سینه داشتند، زنان جوان بی پناه و تنها با بچه های خورد و ریز، مادران داغداری كه باید هرچه زودتر اجساد اولاد عزیزشون رو ترك میكردند و جونشون رو نجات میدادند چطور گذشت؟!
بله یكشنبه 21 آبان ساعت 10 تكرار هشت سال غم و اندون وصف ناپذیر كردها بود!
كردهایی كه هر 1000 نفرشون به اندازه یك نفر از قربانیان پلاسكو نبودند كه بلافاصله كشور براشون عزای عمومی اعلام كنه؟!
هنوز مردم من در كنار اشك و آه و حسرتهاشون برای هم استانیها و اقوامشون گله مند كوتاهی مسئولین هستند كه بعد از  24 ساعت اعتراض در شبكه های اجتماعی ،بالاخره سه شنبه عزای عمومی اعلام شد!
من سالمم فرزند جگرگوشه و شیطونم هم كه از زلزله به بعد دلم نمیاد بهش حتی اخم كنم  سالمه ولی خدارو شكر نمیكنم! چون حس اون مادری كه جنازه بچه یك ساله شو تو بغلش محكم گرفته كه ازش نگیرنش! اون پدری كه یواشكی در میان اشك و آه كفن دختر 3 ساله شو كنار زده تا برای آخرین بار چهره خواب برده و معصومش رو به ذهن بسپره  و ببوسه رو میفهمم و خدا شاهده كه اشك چشمم برای مادرها ی داغدار، بچه های بی پدرو مادر شده كه تا چند ساعت قبل مثل ما در آغوش محبت همدیگه بودن خشك نمی شه...
خدارو شكر نمیكنم چون من سالمم ولی 1000 ها نفر مثل من اسیر سرما و گرسنگی و فقر آنی و اندوه بزرگ از دست رفتن عزیزانشون هستند...
این اتفاق رو حكمت الهی نمدونم چرا كه به هر شكل از چشم من حادثه میمونی نیست ، هیچ حكمتی در كار نیست الا چركین شدن بیش از پیش دل كردها كه همیشه برای ایران و ایرانی غریبه بودند اما وقت دفاع بزرگانه و شجاعانه خرد و بزرگ با چنگ و دندان از این خاك بی مهر دفاع كردند...
دوستان ستاره و ستاره های كرد داغدارند از ما احوالپرسی نكنید و سر سلامتی زنده ماندن به ما ندید ما مغموم تر از اونی هستیم كه برای نجات جان خودمون خوشحال باشیم و خدارو شكر كنیم!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 25 مهر 1396 :: نویسنده : ستاره بانو
ماتیک ماتیك مربا
ماتیک به لب ثریا
ثریا لالا کرده
زیرش آلبالو کرده
منو دیونه كرده
ثریا برو گمشو
برو تاکسی سوار شو
اگه تاکسی گرونه
اتوبوس یه قرونه!!!

شعرهای زیادی از این دست رو من یادمه. زیاد كه میگم مثلا 10-12 تا  شاید كمی هم بیشتر
اینا شعرهای دوران كودكی ما بچه های دهه 60 هست ، اشعاری كه میشه گفت اكثرأ محتوای درست و حسابی ای ندارن...
این روزا باید به پسرك شعر یاد بدم و هی كیف كنم كه مثل بلبل شعرهارو یاد میگیره و با صدا و كلمات كودكانه میخونه!
یه توپ دارم قلقلیه سرخ و سفید و آبیه...
یه دختر دارم شاه نداره از خوشگلی ماه نداره....
تپولویم تپولو صورتم مثل هلو...

یه پرستار داشت كه 26-27 سالش بود  بر خلاف من و دیگر پرستارهایی كه سن و سالشون بالاتر بود بهش شعر آهویی دارم خوشگله رو یاد داده بود كه تقریبا پسرك بی كم و كاست میخوند. وقتی فكر میكنم میبینم بین اشعار زمان ما و اشعار كودكانه دوران بعدی خیلی تفاوت وجود داره... چیزی كه برای من عجیبه اینه كه چرا اكثر شعرهای كودكانه ما بی محتوا بود؟؟؟؟
یكیش شعر بالا!
ساعت كه هفت و نیم بود بابام خونه بی بی م بود... بشینمو سبزی پاك كنم یاد پسرخاله م كنم ... سماورمون جوش اومد پسرخاله م نیومد؟!
اینم یكی از همون شعرهاست كه اولش رو یادم نمیاد...
یا شعر معروف آن مان نوارا تو تو اسكاچی... خدایی اینا یعنی چی؟ چه پیامی برای بچه ها داره؟ حالا با شعرهای جدید مقایسه شون كنید : دویدم روی پله- خوردم زمین با كله- سرم شكست و باد كرد - مامان ترسیدو داد كرد - فورا دكتر خبر كرد- دكتر تا منو دید با مهربونی خندید، گفت ای بچه  با هوش هرگز نكن فراموش- پله سفته و سخته - نه از چوبه نه تخته- خدا تورو دوست داشته كه دستو پات نشكسته!
واقعا چه هدفی پشت سرودن اشعار دهه 60
بوده؟مثلا همین شعر ماتیك ماتیك مربا...

 آیا تولید اینهمه شعر بی محتوای فولكلر  برای یك بازه زمانی مشخص واقعا اتفاقیه؟








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 20 مهر 1396 :: نویسنده : ستاره بانو
این روزها سعی میكنم از وقتم بهترین استفاده ممكن رو بكنم سه روز در هفته رو به ورزش باشگاهی اختصاص میدم كه به لحاظ روحی خیلی منو قوی میكنه روزهای دیگه رو كماكان پیاده روی میكنم دست و پا شكسته رژیم دكتر تغذیه رو حفظ میكنم در هر فرصت كوتاه روان مادام بوآری رو با لذت می خونم در كنار همه اینها بچه داری  هست كه دیگه برام بجای سختی لذت بخش شده و كلا سعی در مطلوب كردن احوال خودم دارم...
چند روز پیش كه برای خرید آب معدنی به سوپرماركت نزدیك باشگاه رفته بودم متوجه احوالپرسی گرم یكی از مربیهای باشگاه با خانمی شدم كه برای خرید اومده بود  با این جمله پرسشی كه نمیتونه فارسی حرف بزنه سرم رو چرخوندم به سمتشون... یه خانم جوان حدود سی ساله با یه سرو تیپ كاملا معمولی در كنار یه مرد بلند قد و خوش قامت سیاهپوست درحالیكه دست پسرك حدودا دو ساله  سیاهپوست و مو فرفریشو محكم گرفته بود مخاطب مربی باشگاه بودن!
برام جالب بود من تابحال انسانی تا این حد سیاه ندیده بودم به پشت گردن و مچ پای مرد خیره شدم دقیقا مثل مردماان سومالی سیاه كه میگن اینه نه مردم ما!
الان به واقع فرق سیاه و سبزه رو میفهمیدم!
مرد سیاه و جوان با تكان دادن سر سعی میكردم وظیفه سلام و احترام رو بجا بیاره و انگار دلش میخواست زودتر این خانم مربی دست از سرشون برداره ! یه لحظه از حركاتش و اینكه هیچ صدایی از خودش در نیاورد فكرذ كردم شاید لال باشه كه شنیدم همسرش  در جواب خانم مربی گفت  باهاش انگلیسی حرف میزنم و در جواب مربی كه پرسید مسلط هستی؟ گفت آره دیگه مجبور شدم یاد بگیرم...
به مرد و پسر مشتركش با زن ایرانی نگاه كردم یه مرد جوان كه صورت جذابی داشت و میشه گفت حتی با اون سیاهی عجیبش هم خوش تیپ بود در حالیكه دست پسرك رو یه لحظه هم ول نمیكرد با لبخند به همسرش نگاه میكرد
فكر كردم چه چیزی میتونه یه مرد رو از وطنش زبانش خانواده و تعلقاتش جدا كنه و بیاره یه گوشه دیگه از دنیا ؟
این عشقه؟  قطعا اینجا سوئیس نیست كه بخاطر امتیازات زندگی اومده باشه حتی اگر كشور خودشم خیلی جالب نباشه كشورهای بهتر از ایران هم برای عزیمت و مهاجرت هست!
و اگر عشق نیست چه چیزی بار این غربت رو با چنین مشقتی سهل میكنه؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 29 شهریور 1396 :: نویسنده : ستاره بانو
سلام به دوستان
اینروزها همش منتظر فرصتم كه بتونم زندگی كنم
منظورم روال زندگیه قبله و خوب كتمان نمیكنم كه شیرینكاریها و شیرین زبانیهای پسرك  هم یك جور روال تازه ست كه تجربه اش برام گوارا و ارزنده ست اما همونطور كه گفتم یه چیزایی مثل كتاب نخوندن ،مثل ندیدن دوستان ،مثل نبودن پدرم ، بهم ریختن حال و هوای خانه پدری اذیتم میكنه ولی ستاره رو كه میشناسید اومده تو این دنیا كه بجنگه و غیر از یكبار اونم در سن 21 سالگی هیچوقت آرزوی مرگ واتمام زندگی رو نكرده!
همچنان دلم میخواد پیش برم ببینم سرنوشت چه روزها و چه چیزهایی برام رقم میزنه! جالبه نه؟ لابد میگید عجب آدم خل و چلی!
هفته پیش فكر كردم روحم خیلی خسته ست و دلم سفر میخواد اونم سبزی و دریا و میدونید كه حق با صاحبان اراده ست!
اراده كردم و با یك اكیپ 15 نفره به یك سفر شاد رفتم حسابی كودك درونم رو آزاد گذاشتم تو دریا تیوپ سواری و قایق سواری و شاتل اقناعش كنه! حیف كه فرصت كم بود نشد موتور ساحلی سوار شم
موزه كاخل شاه رامسر رو هم دیدم اما این سفر تله كابین و جت اسكی رو نرفتم كه البته فكر كنم قضا و قدر بود كه برنامه تله كابین بشه بازدید از كاخ شاه چون همون حوالی تله كابین رامسر سقوط داشته و خداروشكر كه كشته نداده
 به هر حال خوب بود حالم كلی عوض شد و پسرك كه حتی یه بارم نیومد تو آب با  كلی خاطره جعلی برای تعریف برگشت
 تجربه شاتل سواری رو به همه دوستان در هر سنی توصیه میكنم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

باور كنید هیچی تو این دنیا واقعیت نداره
نه زندگی نه عشق نه وفا  نه مقام نه معرفت هیچ هیچ هیچی
زندگی به چشم من بازیگریه یه حرفه كه مدام تو توش نقش عوض میكنی
برای همینه كه از سرزنش دیگران همیشه میترسم چون فكر میكنم زندگی متزلزلتر و بی ثباتر از اونه كه بذاره تو جایگاه خودت بمونی همسرم امروز متنی روی پروفایلش زده كه منو به یك روز گرم تابستانی در 10 سال پیش برد... اما روزی من در جای اون كسی بودم كه امروز همسرم براش پیام گذاشته اونم روی تلگرامش!
مرداد سال 86 وقتی همسرم عاشق من شده بود روزهای طلایی هر زنی كه دلش میخواد تا ابد تموم نشه! من بودم و دختری به نام پروین كه اون روزها عاشق همسر من بود ولی احساسش یك طرفه و بی نتیجه بود... داشت طراحی میكرد كه همسرم از پشت سرش به من با چشم اشاره داد كه با توأم و شعری رو خوند كه من بند بندش رو فهمیدم اما دیگران نه!
پروین با تعجب بهش زل زد گفت خوب این شعر یعنی  چی همسرم با خنده گفت: هیچی ... یا شایدم ناقص گفت میان و عاشق و معشوق رمزی ست! نمیدونم
فقط فهمیدم قند توی دلم آب شد از اینكه شعری در جمع برای من گفته شده و فقط من هستم كه اون كلمات رو زمز گشایی میكنم!
اون روزها احساس قدرت میكردم اما امروز نه اونهم در برابر كسی ضعیفتر از من!
امروز از خوندن این متن كه معنی اش اینه : از جای زخمت هرگز خجالت نكش!  تو قوی تر از هر چیزی هستی كه بهت صدمه بزنه!!!  هزار بار شكستم...
كاش مثل پروین امروز من معنی این واژه ها رو درك نمیكردم!

از اینكه نوشتم این چیه رو پروفایلت گذاشتی و جواب داد به تو ربطی نداره بیشتر حالم دگرگون شد!

حالم تو دنیا بده میدونم من ضعیف شدم كه دنیا با من بد شده اما من دیگه پای دویدن ندارم!

نمیدونم خانم فروغ وقتی به سن و سال من بوده جای من بوده یا نه ولی میدونم شاید روزی من در جای اون باشم  و مردی حداقل ده سال جوانتر از خودم برام رو پروفایلش بزنه از جای زخمت هرگز خجالت نكش!... و اینجوری همسرش رو تحقیر كنه! نمیدونم اون روز از این اتفاق قند تو دلم آب میشه و احساس میكنم  هنوز جذابم و قوی هستم یا به یاد امروزم میوفتم ؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 8 مرداد 1396 :: نویسنده : ستاره بانو

جواب اینه: بله همسر من! كه با من ازدواج كرده و بداقبالی من در بدشانس اون ضرب شده و شدیم زوج عجیب غریب

حالا خواهشا هی نیاید بگید ناشكری نكن و نیمه پر لیوان رو ببین و از این حرفها!!! خدمتتون عرض میكنم

من و همسرم معتقدیم قسمت این بودو خواست خداست و چاره نویس از ازل نوشته و این حرفا نیست و انسان باید تا اونجا كه توان داره تلاش كنه!!! اما.......

اما ما هرچه میدوئیم پامون رو تردمیله و مدام یه جاییم

تا بحال دیدن یكی بشه من و همسرم بعد از 6 سال چه كنم چه نكنم بچه دار بشیم بعد از اینهمه مراقبت یه تولد نارس و زایمان سخت داشته باشی و سه ماه در حال افسردگی زایمان بچه یك كیلویی رو با سرنگ شیر بدی  بخوای پرستار بگیری كه مثلا بچه اذیت نشه بعد یكی به پستت بخوره مثل چی ازت بكنه و از بس ناسپاس باشه یه دفه ول كنه بزاره بره!

بری یكی دیگه رو از یه شركت بیاری طرف فاح...درجه 3 از آب دربیاد تو آسانسور با مردم كیف كنه! یكی دیگه رو بگیری به هزار بدبختی ببینی خیلی زن خوبیه آبروداره خوش اخلاقه مهربونه بعد با هدف برنامه ریزی آتی كلی لباس و كیف و كفش خودتو بهش ببخشی و زن خوشحال و راضی امروز بره شب با شوهرش دعواش بشه و شوهر نامردش چنان كتكش بزنه كه زن بینوا بچه و خونه و زندگیشو ول كنه و بذاره از شهر فرار كنه؟!

حالا شناسنامه و كارت ملی و چی و چی همش دست منه!!! و بنده خدا رفته كه رفته !

حالا من از یه ور موندم بی پرستار چه كنم؟ از طرفی نگران زن بیچاره شدم چون واقعا تو این مدتی كه اومده خیلی ازش خوشم اومد!

الان فكر كنم به دلیل تیتر پی برده باشید!

حالا اینكه من اومدم سر كار و اینجا از بین این همه آدم گیر یكی افتادم كه خیلی غیرنرماله و همسرم استخدام بانك شد طوری كه همه گفتن خوش بحالتون و هنوز بعد از 4 سال نه رسمی شده و نه وامهاشو بهش دادن ( كه كلا تا حالا چنین اتفاقی نیوفتاده) به كنار





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 28 تیر 1396 :: نویسنده : ستاره بانو
سلام
 فكر میكنم من یكی از معدود كسانی بودم كه به وبلاگ خیلی پایبند بودم و با وجود اینستا و فیس بوك و تلگرامو از این حرفا به این فضا اصرار داشتم و شاید چون من آدم این شاخه و اون شاخه و هر لحظه یك مزاج نبوده و نیستم!
اما اخیرا" یه ویروسی به وبلاگم زده كه بیچاره شدم هر بار كه میزكارم رو باز میكنم حدود 40-50 تا پیام انگلیسی روی 7-8 تا مطلبم گذاشته شده كه خوب بعد از چند بار ترجمه فهمیدم اتوماتیكه و هركس هست مارو بد جور گیرآورده
از طرفی این مشكل پیام گذاشتن یه جورایی روحیمو  خراب كرده همینه كه در لوای مادر بودن و جابجایی خونه و مشغله های كار اینورا كم پیدا شدم ولی اگر جویای حال من باشید به هر بدبختی ای كه شده دارم رمان مادام بوآری رو میخونم اخیرا در سطح ملی كارشناس برتر شدم پسرم الان دو سالو 2 ماهشه و خیلی شیرینكاری میكنه اونقدر كه دارم از مادر بودنم لذت میبرم(بالاخره)
با نبودن پدرم كنار اومدم و گاهی خوابشو میبینم كه باعث میشه حالم بهتر بشه و دلتنگیم كمتر... یه نی نی پسر از طرف خواهر كوچولو تو راه داریم كه انتظارشو میكشیم و اینكه فكر میكنم علی رغم دلهره های همیشگی و ناتمامم داره روزهای خوبی برام رقم میخوره...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 13 خرداد 1396 :: نویسنده : ستاره بانو

اینروزها از همه جا داریم تحریم میشیم حتی در اینترنت اداره!!!

یه حسی میگه از چندی پیش دارم یه سیر نزولی رو طی میكنم هر روز میگم دریغ از دیروز!

حسی كه تا چندی پیش هرگز نداشتم ! شاید باور نكنید اما من حتی دلم نخواسته به بهترین روزهای زندگیم برگردم الی الان كه حتی برای روزها معمولیم هم دلم تنگ میشه !

برادرم عروسی كرد علی رغم چیزی كه فكر میكردم تو مراسمش شادی هم كردم ولی كافی نبود نمیدونم چی پیش میاد فقط  میدونم زندگی منم شده سرنوشت ملت ایران اینكه آرزو كنم بد از بدتر نشه!

چند وقتیه اینترنت رو بر كارمندها بستن به بهانه حمله سایبری! خنده داره ولی واقعا شده!

بد تر از اون چیزی كه حالمو بد میكنه اینه كه نمیدونم چرا نمیتونم برای دوستام پیام بگذارم كسی میدونه چرا؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 12 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : ستاره بانو
از قدیم گفتن تو شهر كورها یك چشم پادشاهه!
این چند روز پیش یه كلیپی از رقص محمد خردادیان رو دیدم
نمیدونم رو چه حسابی؟ كی و چه زمانی دقیقا این بابا با اون حركات ضمختش شد خدای رقص ایرانی؟؟؟؟؟
وقتی قطع رجال تو زمینه ای باشه  یكی كه اعتماد به نفس كاذب داره میاد میشه یكه تاز میدان و درد اونجاست كه بعد از اون كه یه عنوان بیجا نصیبش شد دیگه میشه معیار!
حالا حكایت این بابا هم كه فكر میكنه خیلی خوشتیپه و دوست داشتنیه و خیلی هم شیك میرقصه حكایت یك چشم تو شهر كورها ست!!!
من هر چه میخوام راجع به این بابا مثبت فكر كنم نمیتونم نمیدونم شما هم همین حس رو دارید؟




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : ستاره بانو
سالها پیش یه جك راجع به یه تهرانی و یه لك( قومی بین لر و كرد كه اصالتا به شهرستان هرسین واقع در كرمانشاه برمیگردن) شنیدم كه خیلی خندیدم...

جریان این بود كه یه مرد تهرانی و یه مرد لك  میخوان با هم یه كارایی بكنن(عذرخواهی)
اول تهرانیه مفعول میشه و چون رفتن یه جای تاریك قرار میذارن هركس مفعوله همزمان فانوس رو بگیره جلو چشم فاعل كه ببینه داره چیكار میكنه...
تهرانیه كه خیلی زرنگه حین كار هی فانوسه رو اینور اونور میكنه خلاصه لكه خسته میشه آخرشم جای مدنظرشو  تو تاریكی پیدا نمیكنه و عمل صورت نمیگیره !
بعد نوبت تهرانیه میرسه كه فاعل باشه لكه كه خیلی حرص خورده بعد از اینكه آماده میشه فانوسو محكم میگیره جلو چشم تهرانیه با بغض میگه :
هانه فانوسه مه گه رن: یعنی اینجوری فانوس رو میگیرن!!!

حالا منم امروز یه كاری كردم كه یاده لكه افتادم

یه همكاری دارم 10 ساله داره پول مفت این مملكتو میذاره تو جیبش و هیچ كاریم نمیكنه هر كاریم بهش میدن مثل تهرانیه خودشو میزنه به نادانی و نابلدی!!!
حالا یه سری كارای خورد و ریز مثل آرشیو چند ورق نامه و آگهی رو بهش دادم امروز حسابی بیچاره م كرد اینقدر این فانوسو اینور اونور چرخوند

بعد منم با حرص و جر پا شدم چند تا  از اوراق رو آوردم مرتب كردم یه زونكن آوردم لیبل و آرشیو و خلاصه كم مونده بود با افتخار بگم هانه فانوسه مه گه رن




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 30 فروردین 1396 :: نویسنده : ستاره بانو
از قدیم گفتن خواستن توانستن است ولی من میگم آدم احساس نیاز به هر چی داشته باشه به قدر ضرورت احتیاجش فراهمش میكنه حالا به هر شكل و قیمت!
چند وقتی بود كه بخاطر بعضی از عادات و اعتیادهایی كه داشتم مثل كتاب خوندن افسرده شده بودم!
پیش از این از بی تحركی و ورزش نكردن حالم بد بود كه به عجیب ترین و سخت ترین راه ممكن جاشو در زندگی روزمره م باز كردم! قبلا گفتم كه بعد از عدم موفقیت در باشگاه رفتن و ورزش خونگی و پیاده روی عصر و شب به خاطر پسرك تصمیم گرفتم بعد از اتمام ساعت كاری بجای استفاده از حق ساعت شیر  برای استراحت مسیر اداره تا خونه رو پیاده روی كنم كه خوشبختانه خیلی راضی هستم هر چند بعد از 6-7 ساعت كار و ورزش و دوش و سشوار واقعا هلاك و شهید میشم ولی خوب یه آدم معتاد فقط  ارضای اعتیادش  براش مهمه

حالا یه چند وقتی بود بد جور هوس كتاب خواندن و غرق شدن در دنیای لذت انگیز كتاب و داستان به سرم افتاده بود یه چند باری كتاب آوردم دم دست چیزی حدود 3-4 ماه تلاش كردم ولی نمیشد وقت كم وخستگیو دیر خوابیدن پسرك نمیذاشت پروژه موفق بشه... تا اینكه با خودم فكر كردم من با این حجم كارو خستگی لا اقل شبی یك ربع ده دقیقه تلگرام و كانالهای مختلفو چك میكنم میتونم از این زمان برای خوندن كتاب استفاده كنم اما به شرطی كه حس چك تلگرام و بررسی گوشی هم ارضا بشه برای همین همه كانالهامو غیر از كانال كتاب آزاد حذف كردم و الان حدود 100 صفحه از كتاب زمین سوخته احمد محمود رو خوندم

راستش دلم برای خودم میسوزه از اینكه میبینم اینهمه میدوئم و تلاش میكنم و اونقدر كه بایسته و شایسته س كسی قدر دانم نیست! پس باید خودم رو اگر در اولویت قرار نمیدم لااقل موازی امور مهم زندگی بگذارم...

خصوصی نوشت: الو الو قندك میرزا؟ آقا این خونه جدید شما بد جور درش قفل و كلیده ما هم كه نامحررررررررررررررررررررررررررررررررم!
بی زحمت یه قفلی كلیدی رمزی چیزی بذار بابا یه چایی ورشكستت نمیكنه والا!

دوستان كه ارتباط دارن به گوش میرزا بیارن( كوچه اقاقیا) كه این رسمش نیستاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 16 فروردین 1396 :: نویسنده : ستاره بانو
سر صبح خواهر بزرگه با هیجان زنگ زده میگه خوابتو دیدم ! میگم خیره!مثله كسی كه مچ یكی رو گرفته باشه میگه ستاره خانوم خواب دیدم منو و تو و مادر یه جایی بودیم یه مرد خوش تیپ با مو و ریش بلند مشكی در حالیكه مهره های آبی تو ریشش بود اومد سمتم  و با دست  ( مثل بشارت  جبرییل) به یكی از زنهای سفید پوش دور و برش اشاره كرد اونم اومد منو بوسید بغلم كرد و گفت تو خیلی درونت پاكه بعد مادرمون خوشحال شد گفت این دخترمم هست( یعنی من!) بعد طرف با خشم بهت نگاه كرده گفته این؟ نه !
بعد خواهرم فهمیده طرف حضرت زرتشت بوده و اون خانمها هم هیئت همراه ایشون!
حالا با هیجان زنگ زده خبر قبولی خودش و مردود شدن منو بده ضمن اینكه مادرمم هی میاد و میره میگه اینا همش بخاطر اینه كه ستاره ایمانش سست شده!

میگم آخه خواهر من  اینروزا من به زور دارم نفس میكشم! حوصله خودمم ندارم چه برسه به حضرت زرتشت و دین و امثالهم!
اصلا خیلی وقته من حتی دیگه دنبال اثبات بود و نبود اصل و فرع هم نیستم  !!!
اصلا من میخوام بدونم فكر كنید من مومن پرو پا قرص و دو آتیشه! اسلام یا زرتش! مسیح یا هر چه!
كه چی؟
مدار دنیا  بر مبنای داد و ستده! هر چی بكاری منتظره درو هستی!
آخه من نصف عمرمو كاشتم چی درو كردم غیر از اونكه از دست خودم بود؟ شایدم كمتر

امروز یكی از خانمهای همكار بعد از 10 ماه مرخصی زایمان برگشته با مدرك فوق دیپلم فرستادنش آموزش ببینه كه ریاست یه بخشی رو كه هرگز در اون قسمت كار نكرده به عهده بگیره! خوب این خانم خوب داره درو میكنه یه چیزی ام بیشتر از اون چیزی كه كاشته!
یكی ام میشه من! به همه محبت میكنم به هیچكس زحمت نمیدم! برای هیچكس درد سر ندارم ! خوب كار میكنم! بنده خوبی ام بودم برای خدا ! نه دزدی نه قتل نه هتك حرمت نه تضییع حق مردم نه دل آزاری نه لغز گویی نه فحاشی نه خیانت!!!
چی درو كردم ؟چی برابر حقم؟
نه والا!
 تو این دنیا نه عدالت هست! نه دلخوشی ! اینقدر راحت هر كی از راه میرسه دلمو میشكنه كه از زندگی بیزار شدم!
 وقتی یاد اولین دعاهام تو اولین نمازهام میوفتم و اینكه جوابی نگرفتم هرگز ! از خودم بدم میاد !
وقتی میبینم من یه آدمم از چند میلیارد آدم رو  یه كره از چندصد میلیون كره رویه كهكشون از چند صد میلیون كهكشون !!! خوب من به یه چیزایی رسیدم كه خواهرم نرسیده حالا بذار حضرت زرتشت با غضب منو نگاه كنه مثلا قبلا چه گلی به سرم زده كه الان بخواد نزنه!

اصلا من دلم زندگی نمیخواد اونم این زندگی! كاش میشد برگردیم به عقب بخت و سرنوشتمونو عوض كنیم ولی حیف كه هر كس در این اتفاق سرا به قدر بخت خودش برداشت میكنه و نه بیشتر!






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 7 فروردین 1396 :: نویسنده : ستاره بانو
امسال هم مثل سال پیش تحویل سال نو رو پیش پدرمون بودیم سر مزار
یه حس عجیبی راجع به پدرم پیدا كردم حس سر شدن یكی از دوستان قبلا درباره ش نوشته بود الان دركش میكنم!
باورنمیكنم اما از گریه و زاری هم خسته شدم دلم میخواد دنیا عوض بشه!
شبها به محض خواب میرم به یه مكان دیگه یه شهر دیگه كه فكر میكنم شمالیه اونجا خونه های بزرگ و دلنشینی داریم من خانواده پدرم!
صبحها كمی گیجم از بیداری و پرتاب شدن تو این دنیا و این شهر و این خونه دل خوشی ندارم ولی ناگزیرم
امسال هم مثل پارسال آرزویی برای سال پیش رو نداشتم ولی امیدوارم حالم خوب بشه...

امیدوارم حال همه تون در آستانه شروع این سال جدید و لمس نسیم بهاری روز به روز بهتر و بهتر بشه... الهی آمین

یه چیز دیگه همین ابتدای امسال 2 تا اتفاق جدید افتاد : خواهر كوچیكه بار دار شد و با خانواده برادر شوهرم كه 4 سال بود قهر بودیم آشتی كردیم البته من كوتاه اومدم ولی خوب كلا خوب بود.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

امروز صبح سرکار  نشستم پشت میزکارو  یه کم نون و پنیر خوردم
آبدارچی که چایی آورد ضمن تشکر گفتم بی زحمت این پنیرو برام بذار تو یخچال و قاشق آغشته به پنیر رو هم گذاشتم روش!
ساعت حدود 11 رفتم آبدارخونه که از یخچال میوه بردارم دیدم پنیر در حالیکه قاشق کثیف ÷نیری همونطوری روشه تو یخچاله
یه نگاه به آبدارچی کردم با تعجب گفتم قاشقو چرا گذاشتین تو یخچال؟
میگه گفتم شاید دوباره گشنه ات بشه بخوای پنیر بخوری
میگم خوب این قاشق پنیریه یعنی آلوه ست و تو یخچال اینهمه خوراکی رو آلوده میکنه که!!!
با خونسردی میگه: قدیما بهداشت نبود مریضی ام نبود! الانه هرچی بهداشت بیشتر  شده مریضی ام بیشتر شده؟!
میگم قدیما یارو سرما میخورد می مرد!
وبا بود تاعون بود کافی بود یه زخمی عفونی بشه که به راحتی طرف رو بکشه!
الان به واسطه رعایت بهداشت خیلی از این امراض نمونده!

اصلن همین حالا هم بری تو بیمارستان اکثر مریضیهای عجیب غریب و خطرناک ماله قشر روستاییه که طبیعا بهداشت کمتری دارن!!!
من نمیدونم این جملات عوامانه چقدر قدرت دارن که میتونن به راحتی خطی و مشی زندگی خیلی از مردم رو تعیین کنند؟
جملاتی که اگر بهش فکر کنید میبینید از اساس بی اساسه!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 7 )    1   2   3   4   5   6   7   
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : ستاره بانو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی